قلبم و دادم به دست تو امانت
چرا کردی تو به قلبم خیانت

من به تو احساسی خاص داشتم
عشق تو را تو سینه ام کاشتم

صدای هر تپش قلبم نام تو بود
نفس کشیدنم همیشه یاد تو بود

این همان دل بود که تو را خواست
از صورت تو برای خود بت ساخت

دلی که تمام خود را در تو باخت
همان لحظه که تو را دید و شناخت

بپذیر که تو این بازی تو باختی
با غرور بی جا بر این دل تاختی

این دل حاضر بود خودش و فدا کند
نکنه کسی از سر تو یک مو جدا کند

در امانت خیانت نمی کنند با معرفت
چرا زخمش کردی تو به این شدت

غیر این دل چیزی نداشتم تقدیمت کنم
خواستم تو را به عمق وجودم دعوتت کنم

تو تا اخر عمرت به این دل مدیونی
شکستی دلی را که پیش تو بود زندانی

یادته گفتی تا اخرش با این دل می مانی
با کارهای که کردی فقط می گم نادانی

حال و روز من سرد شده و زمستانی
وقتی رفتی و گفتی با این دل نمی مانی

از حال و روز من دل شکسته چه دانی
می خواستم تو این دل را از خودت بدانی

خیانت فقط هم اغوشی با دیگران نیست
تو اصلا می دانی واژه خیانت چیست

همین که دلی را بازی بدی خیانت است
دل شکستن برای تو خیلی راحت است

بازی دادن دلها برای تو مثل عادت است
دل دادن به تو از رو سادگی و حماقت است

دیگه حرفی ندارم فقط بدان که عاشقت بودم
نمی دانم شاید هم برای تو ایینه دغت بودم

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ... تو بمان و دگران وای به حال دگران ..

 



تاريخ : یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ | 16:13 | نویسنده : دل شکسته |