





رهگذر و ...چشمه ...
می کشم این روزها دردی به نام جدایی
عشق را با تو خواستم نشانم ده کجایی
تا پر کشم به سوی تو همچو پروانه ای
تو پری قصه های همچو یک افسانه ای
به دنبال دلم می گردم و سر می کشم
کوله بار غم به دوشــــم و پر می کشم
درو دشت و کویر همه جا دنبال تو گشتم
از گرما به دنبال سر پناهی تو این دشتم
درختی دیدم از دور به سوی ان روان شـــــدم
از شدت افتاب سوزان به سوی ان دوان شدم
به درخت رسیدم دیدم چشمه ی درزیران
خیلی تشنه بودم از شدت گرمای سوزان
به دنبال سایه می گشتم,تو که چشـمه ای
خشک می شوی گر اب ندهی به تشنه ای
رهگذری هستم خسته و کوفته و تشنه
لبان خشکم و خیس کن تو ای چشمه
تو که زلال و جوشــان می روی از دل خاک
سینه ی خشکم از درد جدایی شده چاک
خدا را خوش نباشد برلب چشمه باشم وتشنه
سیراب کن این تشــنه را مکن ناز و کرشــــــمه
بگذار سیراب شوم از لب تو منی که تشنه ام
برای نوشیدن اب تو از کویر خشک گذشته ام
ای چشمه ی زلال و رحمت من ننــــوشم ابی دیگر
گرندهی ابم تشنه جان می دهم ندارم راهی دیگر
چشمه نگاهی کرد و گفت گر چه خیلی تشـــنه ای
حق نداری بنوشی یک قطره چون خیلی خسته ای
اب این چشمه ی زلال از ان مالـــــــــک اب است
کسی نمی نوشد که این چشمه به خواب است
هر چه خواهش کردم من از ان چشــــمه ی پر اب
نگذاشت بنوشم من خسته و تشنه از ان اب ناب
می روم من ای چشمه ی جوشان و زلال
گر چه ننوشیدم ابی ولی ما را بکن حلال

همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد یکی "درد" دیگری "دل"
.: Weblog Themes By Pichak :.
