


دلم خیلی گرفته باید رها کنم تو را
اسمان این دل ابری شده برم کـجا
باز هوسی امده و کنج دلم نشسته
باز دعوا شد بین عقل و دل خــسته
درد تنهایی شاید برده عقل از سرم
نکنه باز به فکردوست ویاری دیــگرم
اخه هروقت به سرم می زند هوسه یار دیــگر
بیرون می کشم خنجری که زدی از پشت سر
خنجری که تو پشتــــم هست,هـــنوز درد می کــند
وقتی نگاهش می کنم دلم و از عشق سرد می کند
بیرون می کشم خنجروخوب سیقلش می دهم
وقتی تمیز شد نشان دل و دلبرش می دهـــــم
دوباره خنجرتهمت را بر سر جایش می گــذارم
دلم سرد می شود و می گوید از عشق بیزارم
چه به روز این دل اوردی که کـــــلی درد دل دارد
به کی بگم این درد دل را که سر به بیابان نگذارد
خنجر بی محبتی زدی به این دل درد کشیده
از درد تنهایی و غصه جونش به لب رســـیده
فکرش هم نمی کردم این چنین تنها باشم
سر بر زانو بگذارم و از دل تو جدا باشـــــــم
به یاد میارم روزهای خوب با هم بودنمان
چه زود رفت و حالا اب گذشته از سـرمان
دیگه دلی نمونده در این سینه از درد انتظار
روزهایم چون شب و شب ها هم تیره و تـار
نمی تونم با تو باشم اما فکرت نمی ره ازســـــرم
کسی هم نیست پاک کند خیسی گونه های ترم
دلم می گوید اون گناهی نکرده رفته به دنبال دلـــــش
عقل گوید چشم بسته عاشق شدن این بود حاصلش
دل گوید چرا رفت چرا تنهات گذاشـــت
عقل گوید اون لیاقت عشق تو نداشت
دل گویـــد دیگه این دنـــــیا برای من زیبا نیست
عقل گوید دنیا به اخرنرسیده این حرفها چیست
امروز هم گذست قاصدک از تو نیاورد خبری
مونـدم بی خبر ازتو,تو این دنیای دربه دری

گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد ... مثل یاد ... مثل خاطره ... مثل غرور ... و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت ... مثل یاد ... مثل خاطره ... مثل لبخند ...
.: Weblog Themes By Pichak :.
