بـــاز دلم گرفته مثل غروب جمعه
داره خفم می کنه یه بغض قلمبه

این بغض اشک نمی شه و ببـاره
چــــه خوابی دیده برای دل دوباره

دلی که خودش یه عالمه درد داره
بغــــض کرده و صبر و طاقت نداره

بــاید گوش کنه درد دل خودش را
شاید پیدا کند درمان این دلش را

دلـــــی که خود پر رنج و درد است
از عشق ادامها بریده وسرد است

دلـــی که گرفته مثل غروب افتاب
دلی که بود زمانی به رنگ مهتاب

حالا احساس تنهایی می کند دل
مثل کسی که عزیزش رفته زیرگِل

دلـــی که پژمُرده شده همچو گُل
دلـــی که چهچه می زد مثل بُلبُل

تنهایی جای خالی همه را کرده پُـــر
خالی شده دل همچو صدفی بی دُر

مـــــرا به اغوش کشیده این تنهایی
می خواند چـــــو مــــادر اواز لالایی

دستان سرد تنهایی را می فشارم
دلـــم می خواد همچو ابرتیره ببارم

چه غریبم تو این لحظه های نفسگیر
دلـــم گرفته اسمان دلم شده دل گیر

دلـــــــم سرد وخسته با غم ودرد نشسته
لب دریا به گل نشسته چو قایقی شکسته

چشمانم خسته و بسته باز دلم شکسته
بـــــــــاز انگاری این دل به پای تو نشسته

درمان دلم شاید چند قطره اشک باشد
دلی که عاشق نشه بهترزیرخاک باشد

فقط چند قطره اشک درمان دلـــم شد
اشکم جاری شد دلم خالی از غم شد

خـــالی شد از بغض و غم این دل خسته
ارام شد دلم از وقتی بغض دلم شکسته

كاش ميشد بعضي از خاطرات را نيز ساعت 9 شب دم در گذاشت !

 



تاريخ : یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ | 19:52 | نویسنده : دل شکسته |