دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری  آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل  قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
تنهایی آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز تنهایی
کسی را نداریم

انتظار سخته ،

فراموش کردن هم سخته


اما اینکه ندانی باید انتظار

 بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تره

مثل زندونی میمونه که باز داشت باشه

نمی دونه حکم اعدام میدن یا ازادی

 



تاريخ : دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ | 4:44 | نویسنده : دل شکسته |