میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد...اما بست،اخه چرااااااا...؟؟؟؟
تازه جرأت گفتنشم روهم نداشت
"دل:اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی بهم نکنه چی"
واقعاً میمردم،وای از دسته این غرور لعنتی که هرچی میکشم از اونه
بارها سعی کردم بگم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
دلی که تو معشوقش بودی.... اما گناه او چیست ؟؟؟؟
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت 
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقش میشدی

همه چیز را دیدم اما لبا نم را دوختم

دلم می سوزد چون کوره ای حداد

دلم می سوزد برای بهشت شداد

دلم می سوزد چون دلم گر .گرفته

دلم می سوزد چون عشق را برده از یاد

 

دلا بسوز که سوختن کار دل است

دلا بکش که انتظار کار دل است

دلا بسوز در هجر و فراق یار

دلا بساز که ساختن کار دل است

 

دلی که دل بود داده بودم دست یار

دل را زیر پا گذاشت رفت از این دیار

دلی که روزگاری بود از بهر او

چنان دل را شکست که ماند زیر اوار

 



تاريخ : یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ | 20:20 | نویسنده : دل شکسته |