




یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز خدا هیچکی نبود
تو بیابون خدا تک و تنها بی صدا
یه درخت با صفا کنار یه چشمه بود
بی خبر از همه جا تو ناز و کرشمه بود
وقتی افتاب روی برگاش می تابید
چشمه اروم زیر سایش می خوابید
اب چشمه به درخت جون داده بود
زندگی بخشیده بود خون داده بود
چشمه و درخت با هم ساخته بودن
سالها دل به هم باخته بودن
یه روز داغ تابستون که رسید
درخت از بالا تو چشمه اب ندید
چشمه کم کم رو به نابودی گذاشت
خشک و خالی شد و دیگه اب نداشت
درخت از غصه او اذا گرفت
زار و خسته درد بی دوا گرفت
همه برگاش دونه دونه ریخته شد
لخت و عریون زیر افتاب سوخته شد
هنوز هم هر کی از اونجا میگذره
می بینه یه چوب به شکل دو تا دست
با چه غربتی نشسته رو زمین
هنوز هم منتظر معجزه هست
هنوز هم منتظر معجزه هست

ای نا رفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم
زیر پایم را زود خالی کردی . سلام پر مهرت را باور کنم.یا پاشیدن زهر نا مردیت را
خنجری از پشت در قلبم فرو رفت پشت سرم را نگاه کردم .. کسی جز تو نبود...آخه من خسته من دل شكسته اين كوله بار غم وغصه را پيش چه كسی غير از تو ببرم
.: Weblog Themes By Pichak :.
