غم دوری یار ...


انقدر تنهای تنها نشستم که اینک به تنهایی عادت کرد ه ام
انقدر در جستجوی تو بودم که اینک خودم را گم کرده ام


انقدر در انتظارتو نشستم که اینک از انتظار خسته ام
انقدر فکرای جور واجور کردم که اینک از فکر هم خسته ام


انقدر در حسرت تو نشستم که اینک در حسرت سوخته ام
انقدر به عشق تو نشستم که اینک از عشق هم بریده ام


انقدر به انتظار طلوع نشستم که اینک مثل غروب سوخته ام
انقدر ترسیدم که پیدات نکنم که اینک با زندگی وداع کرده ام


انقدر بازیچه دستت شدم که اینک خودم بازیگر شده ام
انقدر از رفتن تو نوشتم که اینک یک شاعر شده ام


انقدر صبر کردم که بر گردی که اینک ایوب شده ام
انقدر از تو نوشتم که اینک به صفحه اول بر گشته ام


دیگه تنها نمی مانم چون به دفتر و قلم خو گر فته ام
دیگه در جستجوی تو نیستم چون خودم و پیدا کرده ام


دیگه به انتظار تو نیستم چون به اغاز رسیده ام
دیگه به تو فکر نمی کنم چون فکر تازه ای کرده ام


دیگه در حسرت تو نیستم چون به پایان رسیده ام
دیگه عاشق تو نیستم چون در عشقت یکبار سوخته ام


دیگه به انتظار طلوع نیستم چون با غروب دوست شده ام
دیگه نمی ترسم پیدات نکنم چون زندگی را از سر گرفته ام


دیگه بازیچه ی تو نیستم چون دیگه خیلی بزرگ شده ام
دیگه از رفتن نمی نویسم چون تازه به شروع رسیده ام


دیگه از صبر نمی گویم چون حالا صابر شده ام
دیگه به پایان رسید قصه ی تو چون به سر خط رسیده ام

اینگونه نگاه کنيد... مرد را به عقلش نه به ثروتش . زن را به وفايش نه به جمالش . دوست را به محبتش نه به کلامش . عاشق را به صبرش نه به ادعايش . مال را به برکتش نه به مقدارش . خانه را به آرامشش نه به اندازه اش . اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش . غذا را به کيفيتش نه به کميتش . درس را به استادش نه به سختیش . دانشمند را به علمش نه به مدرکش . مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش . نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش . شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش . دل را به پاکیش نه به صاحبش . جسم را به سلامتش نه به لاغریش . سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش .

 



تاريخ : سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ | 10:28 | نویسنده : دل شکسته |