من کجای این دنیا بودم که تو را گم کردم؟
چه کسی دست تو را گرفت کجا دنبالت بگردم
از همان روزی که تو رفتی خیلی تنهام
تا زمانی که تو را نبینم همدم غم هام
گفته بودم هر جا میری من و با خودت ببر
نگذار یک روز از تو بمونم بی خبر
با دلی سوخته گفتم من این سخن
اما نشنیده گرفتی تمام حرفهای من
دست من توی دستات بود و رها کردی
بگو چی شد؟چی کار کردم؟کجا رفتی؟
تنهام گذاشتی دود می خیزد از این دل ویرانه ام
دلی سوخته دارم کی به اخر می رسد افسانه ام
اتیش زدی به این دل و در غم دوریت سوخته ام
با روحی افسرده و پریشان دل به این سوختن بسته ام
محال است دست از دامان تو بر دارم
خیالی خام است دست در دستی دیگر بگذارم
با تو حر فهای نا گفته بسیار دارم
باید بدونی که به دام ذلف تو گرفتارم
تحمل کن,تو این قفس تاریک من و تنها نذار
می ترسم من از تاریکی سر به سر دلم نذار
کاش رفتن تو خواب باشد و بیدار بشم
اگه رفتنت حقیقته کاش از این خواب بیدار نشم
دلم از اینکه برایت شور نمی زند,شور افتاده
گرگها که سکوتم را دریدند ازم دور افتاده
قلب کلماتم که پاره پاره شدند تو هم گم شدی
نکند در مرداب زندگی گم بودم که تو هم دور شدی
بگذار بگویم گلوی کلماتم را بعد تو بریدم
خون از بغضم جاری شد و دیگه تو را ندیدم
دستی که به خون بغض ما الوده شد,را ببرید
دستی که گل ما را چید از عمر خیری ندید
کاش برسد روزی که فراموشت کرده باشم
نه گلوی کلمه نه خون بغض غورت داده باشم

گفتی تو دلم اول و آخر خودتی
از هر چه كه دارم بهترينش خودتی
خنديدم و زير لب مكرر گفتم
شهزاده قصه های من خر خودتی...
.: Weblog Themes By Pichak :.
