
تو که رفتی چرا با خاطراتت می زنی نیشم
مگه نمی دانستی من شکستم,دچار درد خویشم
چرا تهمتم می زنی من که اینجا غریبم
غیر تو کسی ندارم تو ای یار نجیبم
بر گرد پیشم,دوباره من و اسیرخنده هات کن
خبر نداری تو از درونم بیا از غم رهام کن
تو که با رفتنت اتش زدی به جانم
من که سوختم ببین شعله ی سوزانم
تنهای تنهام همدم شدم با درد و غمهام
روزام تار و تاریکن همچو تاریکی شبهام
بگو گناه من چی بود؟غیر از عاشق تو بودن
حالااز دوری تو کارم فقط شده غصه خوردن
دعایم کنید ای دوستان من خیلی درد دارم
همه ی این دردها از یک دوست نامرد دارم
با یه نا مرد اگه داشته باشی صداقت
خوردت می کنه,به این می گن حماقت
به خیالم تو زندگیت یه جایی دارم
به خاطرت غرورم و زیر پا بذارم
چه اشتباه تلخی,فکر می کردم برات عزیزترینم
گمان می کردم وقتی با تو هستم برات بهترینم
دیگه اگر با تو بمونم کارم میشه حماقت
برای تو فرقی نمی کنه دورویی یا صداقت
باید رهات کنم برم بیرون از روزگارت
تو هم راحت می شی می ری دنبال کارت
اول من ازت خواستم که بیای تو روزگارم
کاش از همون اول می گفتی دوست ندارم
چرا بهم نگفتی نمی خوام با هات بمونم
که حالا بدون تو با غم و درد نمونم
دیگه خودم و نمی شناسم نمی دونم کی هستم
از دوری تو با غصه و درد و غم نشستم

از مــــــــا کــــه گذشـــت ! ولـــی بــــه دیـــگری موقــتی بـــودنت را گوشـزد... کن تـــا از همان اول فکـــری بـــه حال جـــای خـــالیت کنـد..
.: Weblog Themes By Pichak :.
